من از جهانی دگرم
ساقی از این عالم واهی رهایم کن ، رهایم کن
نمی خواهم در این عالم بمانم
مرا از این تن آلوده و غمگین جدایم کن ، جدایم کن
تو را اینجابه صدها رنگ می جویند
تو را با حیله و نیرنگ می جویند
تو را با نیزه ها در جنگ می جویند
تو را اینجا به گرد سنگ می جویند
تو جان می بخشی و اینجا
به فتوای تو می گیرند جان از ما
نمی دانم کی ام من
آدمم ، نوحم ، خدایم یا که شیطانم
تو باخود آشنایم کن
اگر روح خداوندی دمیده در روان آدم و حواست
پس ای مردم ،
خدا اینجاست.....
خدا در قلب انسانهاست
به خودآ ، به خود آ ، تا که دریابی
خدا در خویشتن پیداست
همای از دست این عالم
پر پرواز خود بگشود و در خورشید و آتش سوخت
خداوندا بسوزانم
همایم کن ، همایم کن
شعر از همای